جامعه شناسی به سبک دانشجویی

توی این وبلاگ تصمیم دارم در مورد : زندگی نامه برخی از جامعه شناسان , گزیده ای از نظریات جامعه شناسی و برخی از مطالب مرتبط با جامعه شناسی بنویسم امیدوارم بتونید استفاده کنید

 
چکیده ای از زندگینامه رابرت پارک
نویسنده : سپیده.د - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

رابرت پارک راه عادی و معمول یک جامعه شناس دانشگاهی را دنبال نکرد - تحصیلات لیسانس ، فوق لیسانس ، دکترا و استادی . به جای آن قبل از آنکه در سنین بالا جامعه شناس شود ، مشاغل گوناگونی را تجربه کرد.پارک با آنکه کارش را در جامعه شناسی دیر شروع کرد، تاثیر عمیقی بر جامعه شناسی بویژه نظریه آن گذاشت .تجارب متعدد پارک جهت گیری غیر معمولی نسبت به زندگی به او بخشیده بود که همین به او کمک کرد تا به مکتب شیکاگو ، نظریه کنش متقابل نمادین و سر انجام ، بخش مهمی از جامعه شناسی ، شکل بخشید.

پارک در ١۴ فوریه ١٨۶۴ در هاروی وبل پنسیلوانیا دیده بر جهان گشود . در دوره دانشجویی اش در دانشگاه میشیگان با شماری از اندیشمندان بزرگ ، مانند جان دیویی ، آشنا شد. گرچه او از افکار به هیجان می آمد ، اما سخت احساس می کرد که به کار در جهان واقعی نیاز دارد . بعد از فارق التحصیل شدن ، حرفه روزنامه نگاری را در پیش گرفت که همین خود فرصت تماس با جهان واقعی را به او داد. او بویژه بررسی و " تعقیب قمارخانه ها و لانه های اعتیاد " را دوست داشت . پارک زندگی شهری را با یک نوع تشریح زنده توصیف می کرد. پارک به میان میدان تحقیق می رفت ، مشاهده و تحلیلش می کرد و سرانجام ، مشاهداتش را به نگارش در می آورد. در واقع او اساسا همان نوع تحقیقی را انجام می داد که که بعد به صورت یکی از شاخصهای مکتب شیکاگو درآمد - یعنی مردم نگاری شهری با کاربرد فنون مشاهده مشارکت آمیز.

هرچند که توصیف دقیق زندگی اجتماعی همچنان به عنوان یکی از علایق پارک باقی ماند، اما او به تدریج از کار روزنامه نگاری سرخورد ، زیرا این کار نیازهای صمیمانه و از همه آن مهمتر ، نیازهای فکری اش را برآورده نمی ساخت. وانگهی کار روزنامه نگاری را در بهبود جهان موثر نمی دید ، در حالی که به اصلاحات اجتماعی سخت علاقه مند بود . در 1898 ، به سن سی و چهار سالگی کار روزنامه نگاری را رها کرد و در رشته فلسفه هاروارد ثبت نام نمود ، یکسال در آنجا ماند اما بعد تصمیم گرفت به آلمان برود ، زیرا آلمان در آن زمان مهد حیات فکری جهان بود . در برلین با گئورک زیمل روبرو شد که می بایست تاثیر ژرفی بر جامعه شناسی پارک بگذارد. در واقع سخنرانی های زیمل تنها آموزش رسمی پارک در جامعه شناسی به شمار می آمد.

در 1904 ، رساله دکترایش را در دانشگاه هایدلبرگ تکمیل کرد. طبق معمول ، از رساله اش خرسند نبود .

او از قبول یک شغل آموزشی تابستانی در دانشگاه شیکاگو سرباز زد و از دانشگاه رو برگرداندهمچنان که پیش از آن کار روزنامه نگاری را رها کرده بود.

نیاز پارک به سهیم شدن در بهبود اجتماعی ، وادارش ساخت که منشی و سخنگوی انجمن اصلاحات کنگو گردد.این انجمن برای آن برپا شده بود تا به تخفیف فجایع و استثماری که در آن زما ندر کنگوی بلژیک اتفاق می افتاد، کمک کند.در این دوره با بروکر ، تی ، واشینگتن آشنا شد و به قضیه بهبود زندگی آمریکاییان سیاه پوست علاقه مند گردید . او منشی واشینگتن شد وم در فعالیت های موسسه تاسکه گی نقشی تعیین کننده داشت . در 1912 ، با ویلیام تامس ، جامعه شناس شیکاگویی که در موسسه تاسکه گی سخنرانی داشت ، آشنا شد. تامس از او دعوت کرد که درس " سیاهپوستان آمریکا  " را برای گروه کوچکی از دانشجویان فوق لیسانس در شیکاگو تدریس کند و پارک در1914 این دعوت را پذیرفت . این درس با استقبال روبرو شد و پارک آن را در سال بعد با حضور دو برابر دانشجویان سال قبل ارائه داد . در همین زمان ، به جامعه جامعه شناسی آمریکا پیوست و با گذشت ده سال رییس آن شد. پارک به تدریج راهش را به سوی عضویت تمام وقت در مدت تقریبا بیست سالی که عضو آن دانشگاه شیکاگو بود ، در شکلگیری جهتگیری گروه جامعه شناسی این دانشگاه نقشی اساسی داشت.

پارک حتی بعد از بازنشستگی اش از دانشگاه شیکاگو در اوایل دهه 1930 ، باز همچنان یکجا بند نمی شد . در این سال های آخر درسهایی را در دانشگاه فیسک ارائه می داد و تحقیقاتی را در آنجا  سرپرستی  می کرد تا به هشتاد سالگی نزدیک شد . در این سالها نیز پیوسته سفر می کرد . او در 7 فوریه 1944 ، یک هفته پیش از سالگرد هشتاد سالگی اش درگذشت.  


 
comment نظرات ()
 
 
چکیده ای از زندگی نامه هربرت اسپنسر
نویسنده : سپیده.د - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

هربرت اسپنسر در 27 آوریل در شهر دربی انگلستان زاده شد.او آموزشهایی را نه در رشته های هنر و علوم انسانی ، بلکه در زمینه های فنی و کاربردی دیده بود. در 1837 به عنوان مهندس راه و ساختمان  وارد شرکت راه آهن شد و این شغل را تا سال 1847 ادامه داد . در این دوره ، به مطالعات شخصی اش ادامه داد و آثاری را در زمینه های علمی و سیاسی منتشر کرد.

اسپنسر در سال 1848 سردبیری مجله اکونومیست را به عهده گرفت و افکار روشنفکرانه اش آغاز به شکوفایی کرد.به سال 1850 ، نخستین اثر بزرگش را با عنوان ایستایی اجتماعی تکمیل کرد.در مدت نوشتن این کتاب بیماری بیخوابی اش آغاز شد و مسایل ذهنی و روانیش با گذشت سالها بیشتر و بیشتر می شد.او در سراسر بقیه زندگی اش از یک رشته فروپاشیدگی های عصبی رنج می برد.

در سال 1853 ارثیه ای به او رسید که اجازه داد شغلش را ترک کند و بقیه زندگی اش را به عنوان یک پژوهشگر محتشم بگذراند.او هرگز درجه یا مقامی دانشگاهی به دست نیاورد.اسپنسر هر چه که بیشتر منزوی می شد و بیماری بیماری و روانی اش بیشتر می شد، بازدهی پژوهشی اش نیز افزایش می یافت.اسپنسر سرانجام نه تنها در انگلستان بلکه در سراسر جهان بلند آوازه شد.به گفته ریچارد هوفستتر " طی سه دهه بعد از جنگ داخلی آمریکا ، بدون تلسط بر آثار اسپنسر امکان فعالیت در هیچ زمینه ای از کارهای روشنفکری وجود نداشت ". از جمله پشتیبانان او ، صاحب صنعت برجسته آمریکایی آندرو کارنگی ، بود که در 1903 ، در زمانی که اسپنسر از بیماریش سخت رنج می برد ، این عبارت را برایش نوشته بود.

" استاد گرامی ... شما در ذهن من هر روزه پدیدار می شوید و این چرای همیشگی نیز در ذهنم نقش می بندد که چرا او باید در بستر افتاده باشد ؟ چرا او باید برود؟ ... جهان از بزرگترین مغزش همچنان بی خبر است... اما روزی بیدار خواهد شد و تعلیماتش را در خواهد یافت و بزرگترین جایگاه را به او اختصاص خواهد داد". (پیل ،1971،ص2).

اما سرنوشت چیز دیگری را برای اسپنسر رقم زده بود. یکی از جالبترین ویژگی های اسپنسر که باید آن را علت تنک مایگی فکریش به شمار آورد، بی علاقگیش به خواندن آثار دیگران بود .از این جهت به قطب دیگر اوایل جامعه شناسی ، آگوست کنت که " بهداشت مغزی " را رعایت می کرد ، شباهت داشت.درباره نیاز به خواندن آثار دیگران ، خود اسپنسر گفت : در سراسر زندگی ام یک اندیش ورز بودم نه یک مطالعه گر و می توانم هماواز با هابز بگویم که اگر به اندازه آدم های دیگر مطالعه می کردم چیز زیادی را یاد نمی گرفتم " . روزی یکی از دوستان اسپنسر عقیده اش را درباره یک کتاب پرسید و او پاسخ داد " با نگاهی به کتاب دریافتم که فرض بنیادی آن نادرست است و بنابر این خودم را برای خواندن آن به دردسر نینداختم ". (ویلتشایر، 1978، ص 67) . یکی از نویسندگان درباره " شیوه غیرقابل درک او که جذب دانش از راه منافذ پوستی بود" ، سخن گفت و این که " او ظاهرا هرگز کتابی را نخوانده بود" .(ویلتشایر، 1978، ص 67).

اگر او آثار دانشمندان دیگر را نمی خواند ، پس افکار و بینش هایش از کجا سرچشمه می گرفت ؟ به گفته خود اسپنسر ، افکارش ناخواسته و به گونه شهودی به ذهنش راه می یافت. او می گفت که افکارش  " اندک اندک و بدون مزاحمت عوامل خارجی و بدور از هرگونه قصد آگاهانه یا کوشش قابل توجهی " پدیدار می شد. اسپنسر یک چنین شهودی را بسیار کارآمدتر از مطالعه و اندیشه دقیق می انگاشت ؛ " راه حلی که از این طریق به دست می آید احتمالا درست تر از آنی است که در پی کوشش از پیش تعیین شده ای (که) غالبا اندیشه را منحرف می کند ، شکل می گیرد".(ویلتشایر، 1978، ص 66).

اسپنسر از همین بی علاقه گی اش به مطالعه جدی آثار دیگران ، لطمه هایی نیز دیده بود.در واقع زمانی هم که اثر آدم دیگری را می خواند ، غالبا تنها برای آن بود که تاییدی برای افکار شخصی و مستقلا آفریده اش بیابد. او افکاری را که با افکار خودش همخوانی نداشت ، ندیده می گرفت. چارلز داروین که در همان روزگار زندگی می کرد، در باره اسپنسر گفت : " اگر او خود را به ملاحظه بیشتر عادت می داد ... حتی به بهای از دست دادن برخی از قدرت تفکرش ، مرد درخشانی می شد".(ویلتشایر، 1978، ص70). بی اعتنایی اسپنسر به قواعد پژوهشگری ، او را به یک رشته افکار ناسنجیده و بی پایه ای درباره تکامل جهان سوق داد. به همین دلایل جامعه شناسان در سده بیستم کار اسپنسر را رد کردند و پژوهشگری دقیق و تحقیق تجربی را به جای روش او برگزیدند.

اسپنسر در 8 دسامبر 1903 دیده بر جهان فروبست.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چکیده ای از زندگی نامه زیگموند فرید
نویسنده : سپیده.د - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

زیگموند فروید در 6 مه 1856 در شهر اطریشی – مجاری فرایبورگ پا به جهان گذاشت (به نقل از پونر، 1947). در 1859 خانواده اش به وین مهاجرت کرد و او در 1873 به دانشکده پزشکی دانشگاه وین وارد شد. فروید که به تحقیق علمی بیشتر از پزشکی علاقه داشت، در آزمایشگاه فیزیولوژی کاری برای خود فراهم کرد. او درجه پزشکی اش را گرفت و بعد از ترک آزمایشگاه فیزیولوژی در 1882، در بیمارستانی سرگرم کار شد و سپس مطبی خصوصی ویژه درمان بیماریهای عصبی برای خود برپا کرد.

فروید در آغاز برای درمان نوعی بیماری عصبی معروف به هیستری ، از هیپنوتیزم استفاده می کرد.او فن هیپنوتیزم را در پاریس از ژان مارتن شارکو در 1885 یاد گرفته بود.بعد فنی را قبول کرد که پایه گذارش همکار پزشک وینی اش ، یوزف برویر بود. طبق این فن از بیماری هیستریک می خواستند درباره شرایط پایداری نخستین علایم بیماری اش صحبت کند تا از این طریق علایم هیستری برطرف شود.به سال 1895، با همکار برویر کتابی را که در بر گیرنده یک رشته مضامین انقلابی بود ، منتشر کرد؛ از جمله این مضمون که بیماریهای عصبی مانند هیستری ریشه های روانی دارند(و بر خلاف باور معمول فیزیولوژیک نیستند) و راه درمان آن صحبت کردن درباره علت های اولیه اش است . بدین سان ، رشته عملی و نظری روانکاوی زاده شد.فروید وقتی به این نتیجه رسید که عوامل جنسی ، یا به بیان کلیتر ، لی بیدو، در بن بیماری های عصبی نهفته اند، آغاز به جدایی از برویر کرد . در سالهای بعد او فنون درمانی ویژه اش را سروسامان داد و نوشته های بسیاری را درباره افکار تازه اش به نگارش در آورد.

به سال 1902، فروید آغاز به گرد آوردن شاگردانی برای خود کرد و هفته ای یک روز آنها را در خانه اش ملاقات می کرد.در 1903یا 1904 ، افرادی چون کارل یونگ آغاز به کار کردند که افکار فروید را در عملیات روانپزشکی شان به کار بندند. در 1908، نخستین کنگره روانکاوی به همان سرعتی که پدید آمد دچار انشعاب شد ، زیرا میانه فروید با آدم هایی چون یونگ به هم خورد و او و یونگ هر یک به دنبال افکار ویژه خود رفتند و گروه ویژه خود را برپا کردند . جنگ جهانی نخست رشد روانکاوی را کند کرد، اما در دهه 1920 این رشته گسترش و بسیار تحول یافت. با پیدایش نازیسم ، کانون روانکاوی به ایالات متحده منتقل شد که هنوز هم در اینجا پا بر جای است. اما خود فروید تا تصرف وین به وسیله نازی ها در اواخر سال 1938 همچنان در وین باقی مانده بود، با آنکه یک یهودی بود و نازی ها سالها پیش از آن در سال 1933، کتابهایش را سوزانده بودند . در در چهارم ژوئن 1938 ، تنها بعد از پرداخت سربها ، و پادرمیانی رییس جمهور روزولت ، به فروید اجازه داده شد که وین را ترک گوید. او از سال 1923 از سرطان فک رنج می برد و سرانجام در 23 سپتامبر 1939 به علت همین بیماری در لندن در گذشت.

گرچه فروید یک جامعه شناس نبود اما بر کار بسیاری از جامعه شناسان تاثیر گذاشت و هنوز هم اهمیتش را برای جامعه شناسان از دست نداده است .(به نقل از کاروت ، 1982)

نظریه های جامعه شناسی جرج ریترز/ ص42


 
comment نظرات ()
 
 
یملچکیده ای از زندگی نامه گئورگ زیمل
نویسنده : سپیده.د - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٥
 

گئورگ زیمل در اول مارس 1858 در قلب برلین زاده شد . او در دانشگاه برلین در موضوعهای گوناگون به تحصیل پرداخت . نخستین کوشش زیمل برای تهیه دکتری توفیقی به دست نیاورد ویکی از استادانش اظهار نظر کرده بود که " اگر بیش از این او را در این جهت تشویق نکنیم ، خدمت بزرگی در حقش کرده ایم" ( فریزبی، 1984،ص23)ولی زیمل با وجود این ناکامی ، ایستادگی کرد و در 1881 دکترایش را در رشته فلسفه گرفت . او از سال 1885تا 1900 به عنوان سخنرانی که دستمزدش را دانشجویان می پرداختند، مقام نسبتا دون پایه ای در این دانشگاه داشت . زیمل با وجود حاشیه نشینی ، در این سمت نه چندان مهم به خوبی درخشید ، زیرا سخنران برجسته ای بود و دانشجویان بسیاری را به خود جلب کرده بود(فریزبی ، 1981، ص 17) . سبک درس دادنش چندان مردم پسند بود که بسیاری از فرهیختگان جامعه برلین به سخنرانی هایش که به یک رویداد عمومی تبدیل شده بود، کشانده شده بودند.

در این دوره ، زیمل به نگارش مقالات گوناگون (بیگانه، کلانشهر و حیات ذهنی) و کتابهایی ( فلسفه پول) دست یازید. او در محافل دانشگاهی بلند آوازه شد و حتی در سطح بین المللی ، به ویژه در ایالات متحد ، که اثارش در پیدایش جامعه شناسی در آنجا نقش مهمی داشت، پیروانی پیدا کرد. سرانجام در 1900 زیمل با کسب یک عنوان صرفا افتخاری در دانشگاه برلین رسما مورد شناسایی قرار گرفت ، ولی هنوز منزلت کامل دانشگاهی به دست نیاورده بود . او برای کسب یک مقام رسمی دانشگاهی کوشش های بسیاری کرد ولی با وجود پشتیبانی دانشورانی چون ماکس وبر در این زمینه ناکام ماند.

یکی از دلایل ناکامی زیمل ، این بود که او در آلمان سرشار از ضد یهودی گری سده نوزدهم ، یک یهودی بود(کاسلر،1985) . در گزارشی از زیمل که برای وزیر آموزش و پرورش آلمان نوشته شده بود، زیمل به عنوان " یک اسراییلی که از جهت قیافه ظاهری ، رفتار و شیوه اندیشیدن ، سراپا یهودی است" توصیف شده بود ( فریزبی، 1981،ص 25) . دلیل دیگر ، این نوع کاری بود که انجام می داد . بسیاری از مقالات زیمل در روزنامه ها و مجلات چاپ می شد؛ این مقالات بیشتر برای مخاطبانی گسترده تر از جامعه شناسان صرفا دانشگاهی نوشته می شد. وانگهی ، از آنجا که او سمت دانشگاهی ثابتی نداشت ، ناچار بود که از طریق سخنرانی های عمومی زندگی اش را تامین کند. مخاطبان زیمل ، چه برای نوشته هایش و چه برای سخنرانی هایش ف بیشتر عامه روشنفکران بودند تا جامعه شناسان حرفه ای و همین شده بود که همگنان دانشگاهی اش داوری های ریشخند آمیزی درباره اش بکنند . برای مثال ، یکی از معاصرانش او را به باد انتقاد گرفته بود، زیرا " نفوذ او بیشتر متوجه جو عمومی و سطوح بالاتر روزنامه نگاری بود" ( به نقل از ترولش ، در کتاب فریزبی ، 1981، ص 13) .

سرانجام در سال 1914 ، زیمل در یک دانشگاه کوچک ( استرابورگ ) مقام دانشگاهی نسبتا ثابتی به دست آورد، اما در آنجا نیز بار دیگر احساس رانده شدن کرد. او از یک سوی ، از ترک مخاطبانش در میان روشنفکران برلین افسوس می خورد. به همین دلیل ، همسر زیمل به همسر ماکس وبر چنین نوشت " گئورگ سالن سخنرانی را با حالت بسیار بدی ترک کرد... دانشجویانش بسیار با محبت و دوستدارش بودند... این عزیمتی در اوج شکوفایی اش بود." (فریزبی ، 1981، ص 29). از سوی دیگر، زیمل خودش را جزیی از زندگی دانشگاه جدیدش به شمار نمی آورد. به همین خاطر خودش به خانم وبر نوشت " چیز جالبی در اینجا وجود ندارد که آنرا برایتان بنویسم.ما در اینجا زندگی منزوی ، دربسته ، بی تفاوت و متروکی داریم.فعالیت دانشگاهی صفر... مردم ... باطنا بیگانه و دشمنخوی "(فریزبی ، 1981، ص32) .

جنگ جهانی نخست چندی پس از انتصاب زیمل در استراسبورگ آغاز شد؛ سالنهای سخنرانی به بیمارستانهای نظامی تبدیل شد و دانشجویان به جبهه رفته بودند.بدین سان ، زیمل تا سال مرگش در 1918 ، در محیط دانشگاهی آلمان، همچنان چهره ای حاشیه ای باقی ماند. او هرگز از یک کارنامه دانشگاهی معمول برخوردار نشد. با این همه پیروان دانشگاهی بسیاری به دست آورده بود و آوازه اش به عنوان یک دانشور ، با گذشت سالیان بلندتر شد.

نظریه های جامعه شناسی جرج ریترز/ص40


 
comment نظرات ()
 
 
چکیده ای از زندگی نامه ماکس وبر
نویسنده : سپیده.د - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

ماکس وبر در 21 آوریل در ارفورت آلمان و در یک خانواده مشخصا طبقه متوسط به دنیا آمد.تفاوت های چشمگیر پدر و مادرش در جهت گیری فکری و تحول روانی  وبر تاثیر عمیقی داشت . پدرش در دستگاه دولت کار می کردو به مقام سیاسی به نسبت مهم دست یافته بود. او آشکارا جزیی از دستگاه مستقر سیاسی به شمار می رفت و در نتیجه از هر گونه فعالیت یا آرمان پرستی که مستلزم فداکاری شخصی بوده و یا مقامش را در داخل نظام تهدید می کرد، پرهیز داشت. وانگهی ، پدر وبر مردی بود که به لذت های دنیوی علاقه داشت و از این جهت و از بسیاری جهات دیگر در تضاد شدید با همسرش بود . مادر وبر یک فرد مومن به مذهب کالونیسم بود و خواستار زندگی پرهیزکارانه و عاری از لذایذ مورد علاقه شوهرش بود. بیشتر نگرانی های او معطوف به امور غیر دنیوی بود و از ناپرهیزکاریهایی که ممکن بود از رستگاری اخرویش جلوگیری کنند هراسان بود. این تفاوتهای پدر و مادر در زندگی زناشویی آنها تنشهایی ایجاد کرده بود و همین تفاوتها و تنشها تاثیر شگرفی بر ماکس وبر گذاشته بودند.

از آنجا که تقلید از پدر و مادر در یک زمان ممکن نبود ، وبر به عنوان یک فرزند راه دیگری نداشت جز آنکه نخست از روش پدرش پیروی کند و بعد به رهیافت مادرش نزدیک شود.(به نقل از ماریان وبر،1975،ص 62) این گزینش هر چه که باشد ، تنشهای ناشی از نیاز به انتخاب میان این دو قطب متضاد بر روان ماکس وبر تاثیر منفی گذاشته بود.

وبر در سن هجده سالگی برای حضور در دانشگاه هایدلبرگ خانه پدری را برای مدت کتاهی ترک گفت . او در همین زمان هر چند رشد فکری زودرس خود را نشان داده بود ، اما از نظر اجتماعی به عنوان یک جوان کمرو و رشد نیافته وارد هایدلبرگ شده بود. اما بعد از آن که به شیوه زندگی پدرش روی آورد و به انجمن کهن مبارزه جویانه پدرش پیوست ، روحیه کمروییش به سرعت تغییر یافت . او در این دانشگاه دست کم تا اندازه ای به خاطر افراد در آبجو خوردن با همگنان دانشجویش ، از نظر اجتماعی رشد پیدا کرد . وانگهی ، زخم هایی را که از مبارزه با دیگرا نبر صورت داشت و نشانه اختصاصی چنین انجمن هایی به شمار می رفت ، با افتخار به دیگران نشان می داد. وبر نه تنها تعلق به شیوه زندگی پدرش را بدین سان نشان می داد ، بلکه دست کم در این دوره ، حرفه پدرش را که امور حقوقی بود ، برای زندگی اش برگزید.

وبر بعد از گذراندن سه ترم دانشگاهی برای خدمت سربازی هایدلبرگ را ترک گفت و در سال 1884 به برلین و خانه پدریش بازگشت تا درسهایی را در دانشگاه برلین بگذراند. او بیش از هشت سال بعدی را برای تکمیل درسهایش در برلین گذراند و بعد از گرفتن درجه دکترا وکیل شد و تدریس در دانشگاه برلین را نیز آغاز کرد. در این دوره ، توجهش به مسایل مورد علاقه تمام عمرش جلب شد که همانا اقتصاد ، تاریخ و جامعه شناسی بود. او در تمام هشت سالی که در برلین بود ، از نظر مالی وابسته به پدرش بود که همین بیش از پیش مایه بیزاریش می شد. در همین زمان وبر به ارزشهای مادرش نزدیک شد و ضدیت با پدرش در او افزایش یافت . او زندگی پرهیزکارانه ای را برگزید و غرق در کارش شد . برای مثال ، طی یک ترم تحصیلی ، عادتهای کاریش را اینچنین توصیف کرده اند " او انظباط کاری شدیدی را ادامه می دهد و زندگی اش را با ساعت تنظیم می کند و و قت روزانه اش را برای موضوعهای مختلف به بخشهای مشخصی تقسیم می کند و عصرها صرفه جویی می کند ".(میتزنمن، 1970ص 48؛ ماریان وبر 1975ص 105) . بدین سان ، وبر به پیروی از مادرش یک فرد کاری سختکوش ، پرهیزکار و وسواسی شده بود- یا به اصطلاح امروزی "معتادکار" .

همین وسواس کار باعث شد که در سال 1896 به عنوان استاد اقتصاد در هایدلبرگ مقامی به دست آورد اما در 1897 درست زمانی که در دانشگاه به موفقیت رسیده بود ، پدرش بعد از یک جروبحث خشونت آمیز با او در گذشت.کمی بعد از این حادثه ، وبر علایمی از خود نشان داد که سرانجامش فروریختگی عصبی بود.او که نمی توانست بخوابد یا کار کند ، شش هفت سالی را در فروپاشی روحی تقریبا کامل گذراند . بعد از یک وقفه طولانی ، ترمیم برخی از قوایش در سال 1903 آغاز شد ، اما تا 1904 که نخستین سخنرانی اش را بعد از شش سال و نیم ( در ایالات متحده ) برگزار کرد، وبر نتوانست زندگی دانشگاهی اش را فعالانه از سر گیرد.در 1904 و 1905 یکی از مشهورترین آثارش را با عنوان اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری  منتشر کرد. در این اثر ، وبر برتری مذهب مادرش را در یک سطح دانشگاهی اعلام کرد. او اگرچه خود یک آدم مذهبی نبود ، ولی بیشتر وقتش را به بررسی مذهب اختصاص داده بود. گرچه وبر از مسایل روانی رنج می برد، اما بعد از 1094 تانایی کارکردن را داشت، چندان که بتواند برخی از مهمترین آثارش را تولید کند. در این سالها ، بررسی هایش را درباره دینهای جهانی در یک چشم انداز تاریخ جهانی منتشر کرد.(برای مثال ، چین ، هند و یهودیت باستان) در زمان مرگش (14 ژوین 1920) سرگرم کارکردن مهمترین اثرش ، اقتصاد و جامعه بود. گرچه این کتاب انتشار یافت و بعدها به بسیاری از زبانهای دنیا برگردانده شد ، اما یک اثر ناتمام بود.

وبر افزون بر نوشته های مفصلی که در این دوره عرضه کرد ، یک رشته فعالیت های دیگر را نیز بر عهده گرفت . در 1910 به بنیانگذاری انجمن جامعه شناسی آلمان کمک کرد.خانه اش کانون روشنفکران گوناگون شد، از جمله جامعه شناسانی چون گئورگ زیمل ، روبرت میکلس و گئورگ لوکاچ. از این گذشته ، وبر از نظر سیاسی فعال شده بود و مقالاتی در باره مسایل روز می نوشت.

وبر در زندگی و از آن مهمتر در کارش ، میان ذهن اداری پدرش و ذهن مذهبی مادرش ، پیوسته در نوسان بود.این تنش که هرگز رفع نشد ، بر کار و نیز بر زندگی شخصی اش حکمفرما بود.

صفحه : 36


 
comment نظرات ()